قرارگاه عاشقی
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
من يک مادرم...
عزيزترينم! فرزندم!من مادرت هستم...من با عشق و اختيار پذيرفته ام که مادرت باشم...تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست ميدارد،هدايت ميکند و در برابر خواسته هاي تمام نشدني لبخند ميزند و در اغوشش ميگيرد...من يک مادرم! هيچکس مرا مجبور به مادري نکرده است...من به اختيار مادر شدم تا بدانم معني بيخوابيهاي شبانه را، تا بياموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتي که گاه از خود گذشتگي
برچسب:
نویسنده: یوسف فدایی
قرارگاه عاشقی
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
اينقدر با صداي بلند زندگي نکنيد...
با صداي بلند زندگي نکنيد...مدت زياديست از فصاي مجازي به خصوص اينستاگرام تنفر زيادي دارم، دوست ندارم نه پستي بگذارم و نه پستي را ببينم...البته پست که چه عرض کنم، بهتر است بگويم مانور تجملگرايي...مانوري که هرکه بيشتر عکسهاي لاکچري بگذارد برنده است، هر که بيشتر از لحظات خصوصي اش پست بگذارد برنده است، هرکه بيشتر دل بشکند و آه مردمي را دراورد برنده است...نم
برچسب:
نویسنده: یوسف فدایی
صبح شد، بیدار شدم و بر حسب عادت تلویزیون را برای شنیدن دعای ندبه روشن کردم و مشغول کار شدم، میشنیدم در بین دعاها مداح میگوید:« حاج قاسم برای ما دعا کن..»توجهی نکرم،کارهایم تمام شد امدم روبروی تلویزیون نشستم چشمم به زیرنویسها افتاد و روی صفحه تلویزیون میخکوب شدم...به معنای واقعی هنگ بودم...نوشتن برایم سخت است، چه بنویسم؟ بنویسم همه عمر در مجاهدت بودی؟ از پیروزی هایت بگویم؟ بگویم ما در خواب ناز بودیم که تو پرکشیدی؟ و یا بگویم.......؟؟همه این ها را همه میدانند و بهتر از من هم میدانند...برای اتمام
برچسب:
نویسنده: یوسف فدایی